تبليغاتX
یاداشت های یه آدم عجیب و غریب

یاداشت های یه آدم عجیب و غریب

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

.

.

.

گرچه می گفت که زارت بکشم میدیدم

در نهانش نظری با من دل سوخته بود ...

همین ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:5  توسط   |