دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
.
.
.
گرچه می گفت که زارت بکشم میدیدم
در نهانش نظری با من دل سوخته بود ...
همین ...!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:5  توسط
|
